حكيم ابوالقاسم فردوسى

494

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

اسفنديار پهلوان نمانده است . همگى تيغها را از نيام بركشيم . زيرا بايد با دشنه پيام بفرستيم . و بدين سان چون بخت از آن نامداران توران بگشت ، كار بر ايشان سخت گشت . دو سپاه برآشوفتند و پيوسته بر سر يكديگر بكوفتند . اين چنين بود تا اين كه چون سپيده دم برآمد ، ديگر روزگار آن بزرگان چين نيز بسر آمد . پس پهلوانان اسفنديار بر سر آن بارو دويدند و سر بريدهء ارجاسپ شاه - همو كه خون لهراسپ را بريخت - را به ميان سپاه تركان انداختند . سپاهيان توران كه چنين ديدند ، دست از پيكار كشيدند و خروشى از ايشان برآمد و همهء پهلوانان كلاه از سر برداشتند . دو فرزند ارجاسپ گريان شدند و گويى بر آتش تيز بريان گشتند . ديگر سپاهيان توران دانستند كه آن كار چه كسى است و از آن روز بد بر چه كسى بايد گريست ؟ پس گفتند : چه زار شدى اى شاه دلير و سپهدار و اى مهتر پهلوان . چه كسى تو را كشت ؟ آن كه تو را كشت بر دشت كين ، كشته و جاودانه بخت ازو برگشته باد . اكنون بايد اين بنه و اين درفشى را كه سوى راست سپاه داريم ، به چه كسى بسپاريم ؟ چون دل سپاه از شاه تهى شد ، ديگر سپاه و كلاه مبادا . اينك همهء سپاهيان خواهان مرگ اند و از خلّخ تا طراز پر از درد گشت . آنگاه همهء آن سپاهيان زره‌دار با گرز و كلاهخود به سوى مرگ تاختند . خروش و هياهوى رزم از آن رزمگاه برخاست و آسمان بسان ابرى سياه گشت . در هر جا توده‌اى از كشتگان بخت برگشته بود . همهء دشت پر از سر و دوش بىتن بود . در جايى ديگر دست و گوپال افتاده بود . كوهه‌اى از خون در پيش در آن دژ برخاست . ديگر كسى دست چپ را از راست نمىشناخت . چون اسفنديار از جاى درآمد ، كهرم سپهدار پاى بيفشرد . پس آن دو جنگاور چنان با يكديگر برآويختند كه گويى در هم آميخته گشتند . اسفنديار تهمتن كمربند كهرم را بگرفت و پشت او را خم آورد . آنگاه او را از جاى برآورد و بر زمينش بزد . سپاهيان ايران كه چنين ديدند ، بر او آفرين خواندند و دو دست كهرم را ببستند و او را به خوارى ببردند . آن سپاه نامدار پراكنده گشتند . پيوسته بسان تگرگ ، گرز مىباريد و زمين پر از كلاهخود و آسمان پر از مرگ